تبليغاتX
غم انگيز اما حقيقی

زیباترین لباس هایت را بپوش

هوس برانگیز ترین عطر ها را

شادترین نقش ها را بازی کن

همه فریادها را چونان شهد فرو سپار به اعماق

زمزمه کن آوازی را مست چونان که دلت را آبی فراگیرد

به دست هایت نگاه نکن ،گرم نگاه دار دستانت را... گرم

روزی که پیش رو داری روز های زیادی است

بسوزان عکسها را، خاکستر کن یادهارا

دست را  بشور از آنهمه ترانه که نثار کردی

اشک ها را ببلع چونان همیشه برای روزمبادا

که مبادا کسی صدای شکسن را استشمام کند

استواری گامهایت را این آشنا ترین جاده نظاره می کند

غریبه گی نکن اینجا ردپای شماست...

ترسم از تو نیست دلم برای پیاده رو هایی می سوزد که عبور شما را عادت کرده بودند

...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

 

چونان خاطره ای دور تمام دیوارهای دل را سرخ کرده ای

مرا امید چشمانت به جاده های رویا می کشاند

فراق را در اشتیاقم ترجمان صبوری نمی کنند بادها

فراغ نگاهت را تاب ندارم،مرا به حادثه ی زنده بگوری دچار نکن

عبور مکرر یادت را یادگرفته دلم، آوازی آشنا برای دوستی

زخمهایم را می پوشانم به جامه ی عشق ...بالهایم را باز می کنم

انگار پرپر تر از آنم که هم پروازت باشم...

یک گوشه ی دل کنار آن همه فریاد...آرام هم آوازت می شوم

تو پرواز کن...پرواز کن...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

زنجیر هایت را دل بسته ام چونان آهن ای غم مرا دریاب

بی تو کدام کلام چنین آب را به آتش می کشد

سببم جستجو چیست که تو بیگاه آمدنت ذرات مرا به وجد می آورد

آهای آشنای همیشه ی لحظه های انسانی من ،تو را به نگرانی های توبه گونه ام

مرا به خویشتن چونان گذشته وا مگذار نگذار لحظه هایم را همه طعفن به کام گیرد

مرا به دره های عمیق لذت فرو نبر بگذار تمامی دلم همه آتش عشق باشد

دستان خسته ام تاریچه ی کوتاه صبوری است

نگاهم را در پشت نگاهش گم کرده ام

هرچه می نگرم در آیینه همه اوست که لبخند می زند

شاید به نکبت گرفته تاریک نگاهم که همه تاریک خانه ای است برای گریستن

به چه نگریستن...جز بی صدا ستاره هایی که دوخته به کنج نگاهش تا همیشه

تا همیشه... شراره های آفرینش را آوار کند بر قلب نیمه جانم

آهای ی ی عشق

آهای عشق...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

بی تو بطن هایم را آهنگ زندگی نیست

موجهای وحشی درد بی تو بر ساحل دل چنان همیشه بیتاب می کوبند

نفس هایم را فرو که می دهم چونان بغضی سرد یخ می بندند

تا در مذاب داغ دلم بشکنند به اشکی یا بازدمی سرشار از آه شوند

التماس نگاهم را تو ترجمان عشق نکرده ای هنوز

چیزی برای هدیه دادن به نگاهت ندارم...

اندوخته ام همه خاطرات تهیدستی و نفرت است و تنهایی

دستهایی که به دست فشردم همه بخار شدند چونان توهمی بی دلیل

تو اگر آنچه باید باشی نباشی چه؟من اگر تورا نیایم به چشم چه

چشمهایم را می بندم در ساحلی آرام دستانت را احساس می کنم بر روی سینه ام

...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

دلم شکسته به غم نشسته... سکوت ما را بگو چه خوانی

غمم ندانی به کس نمانی تورا چو دارم به استخوانم

چه خوانمت درد میان جانم تویی تو تنها که می توانم

تمام این شب به ناله و تب تورا بگویم تورا بخوانم

به نای خسته... دلم چو بسته بگو بخوان تو چیزی

ز دست یادش کجا توان شد کجای این شب تو می گریزی

مرا چونان همیشه  ای خدا عزیزی بیا که در غمت نمانم

نباشی اگر کنار بغض خسته ام بگو چه خوانم

صدای نایم به دل نیاید... دل تو کافری چونان تواند

...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

می خواهی دعایش کنی

ابتلایش را به عشق آرزو کن

بخواه بماند ...بخواهد و بمیرد

نفرینش را به تو می سپارم

بخواه در فراموشی زندگی را بسر برد

پرنده ای را مانم که سرگشته گیش را داغ می خواند

و تو گمان می بری نفسش از جایی گرم می آید

...

بیا  به خانه ای که تمام پنجره هایش به روی توست

در غروبی سرد شانه به شانه قدم می زنیم

من جام تنهایی را می زنم

لاجرعه و تو سکوتت را زمزمه می کنی به زیباترین آواز ها

زیباترین فصل هاست ...دریغ که عاشق نباشیم دریغ

باران نگاهم را بر نگاهت می بارم

و دلم آهنگ نجیبش را ساز می کند پرطنین

تمام آنچه را باید بگویم فرومی دهم تا بغض کوچکی را آبستن شوم

برای روزهای مبادا روزهایی که تو دستانت را می فروشی

به نانجیب ترین غلو ها...

کبوتران مست بر پنجره ی دلم آشیانه ساخته اند

تخم های عشق را آبستن می شوند

یکی شان صد روز می نشیند روی خیالی که جوجه نمی شود

تو اما لحظه های ایمان را دفن می کنی آسان

من اینک به دلم آواز هزار ترانه ی باد است

در درختانی که هلهله می کنند سرور این همه تنهایی را

و هر شب هزار بار عاشق خواهم شد

...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

آرزوهایت را به یغما برده اند

جز اشکهایم جز این قطره

کدام سیلآب را روانه ی راهت کنم

تورا مبهوت سرنوشتی یافته ام که می دانستیم

مرا سقط کرده اند نیز مرا مرده زاییده مادرم نیز

تو کودک بی نامت را هفت ماهه به خاک می سپاری

من این همه خاطره ی با نام و نشان را

رسمش را بشناس آرزوهایت را نزاییده سقط می کند

چونان که گویی هرگز نبوده روزی چنان سبز

بیا رفیق بیا حجم تازه ای را به خاک بسپاریم

خاک برای او تاریکی برای ما

هفت ماه آرزو را من حفر می کنم تا تو راهت خاک بپاشی

یک مشت برای مادرش که نامش نداد یک مشت برای خودت که بوسه اش ندادی

یک خروار دیگر برای زبانی که هرگز مادر و پدر را نیاموخت

همه خواهند دانست...امروز یا صد سال دیگر...

چه کسی به چه بهانه ای...

نه...نه من به ایمان کهنه ات مومن نیستم...

کاش من هم جای کمتری می گرفتم

به سان پسری که تو هرگز نامش ندادی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

من همه آرزویم آن است که آخرین نفس هایم

در آزادترین هوای این سال های نکبت گرفته باشد...

خدایی اگر باشد...صدایم هست برای خواندنش...

فرشته ای گسیل شده آیا از جانب کسی؟حتی برای گرفتن...

من دلم وحی های تازه می خواهد...

من دلم آزادترین هوایی را طلب می کند که در آن

صدای ترانه های کوچ همچنان پرواز قاصدکان می رقصند...

و در آن هیچ کس طمع به نان برادر نمی کند برای ذره ای رفاه

آه...آه...صدای جانم را کسی نیست...گوشی...هوشی...

ترانه هایم را چون خودرا می کشند می ستایم...

دروغ هایتان گوش هایم را آبستن حیرت کرده

چشم هایم نور نمی شناسند

کجای این شهر فریاد بر آرم...به دلم هزاران هزار تردید می زایید

فرزندان زنا...زندان شما...

من دلبسته ی ستاره هایم...اسیریم را به سور نشسته اید

من شبی اما حلق آویز یکی از همین هذیانی سروده ها می شوم

فریبتان را قی می کنم...سقف خانه تان را باران خواهد شست

این همه تاریکی را خورشید در خواهد نوردید...

من ایمانی کهنه دارم به دوست

دستان تنهایی را کسی خواهد فشرد

حتی در تابوت اگر باشد خود موهبتی است سترگ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

می خواهم ترانه هایم را ساز کنم

در سینه ام آواز هزار قناری است

تنهایی را طلسم نگاهت می شکند

از پس این همه فاصله

یخبستگی های قرون  بر پشتم لجنزار دنیا

اما نه ...چیزهای نجیبی یافت می شود

روسپی ای را می شناسم که عشق می فهمد

بیشتر از حافظ

ما موج ها را باهم خواهیم در نوردید

حتی پلشت ترینشان را...نفرین مان بر نیاکانی که تفاله هایشان

یکی تو شد و یکی من با اسمی مغرور و رسمی منفور

پلشتی نجیبت را دوستتر دارم   عریانیت را باورمند ترم

تمام راه ها به تباهی است... نه ،نه تو اشتباهی نیستی

تو خود منی، کمی نرم تر  پست تر ...مزورتر  تو خود منی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

در دام عشق رویت کفر است بی وفایی

سر می زنند یاران گاهی به رسم یاری

چون بوسه مستحب شد واجب حرام باشد

ای برده عقل و دینم، دوزخ بود جدایی

در خان عشق بازان رسم خداشدن نیست

خوش تر چه می شناسی از دامنش گدایی

هر دم دلم به راهی هر دم کند گناهی

جانا در اشتباهی در کوی دل نیایی

خاطر گران تو داری رویت نهان تو داری

ماییم و نیمه جانی یک جرعه، ذره آهی

دستم به دامنت دل ما وامدار عشقیم

یا بگسلان و بگذر یا فتح کن تباهی

چشمان تو ز دستم چون می شود صبوری

هجران و درد دوری از جا نموده کوهی

سبز است یاد رویت بر شاخه ی تکیده

این ریشه های عصیان دلبسته ی نگاهی

باران اشک سرخم بر روی زرد لغزید

آبی است آسمانت تو تا ابد خدایی

ما را اسیری و درد خوش تر ز بت پرستی

مستان راه ایمان کی طالب رهایی 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  |